فریاد رهایی در جایی بالای خاطرات مرده...

خیابان ها آرام است اما در درون من وارونه مینماید، تشویش و نفرت زبانه میکشد، مشتم را که گره کرده ام و چند باری میفشارم زیرا از کاری که تصمیمش را دارم کمی میترسم اما آنقدر شکسته و پر نفرتم که حتی دیگر به آن سوی داستان نگاهی نمیکنم به سمت خیابان میروم، جز چند ماشین که گاهی غبار خیابان را جا به جا میکنند دیگر جسمی در مسیر نمیجنبد، قدم هایم خسته است و با احساس اینکه با هر قدم قدمی از زندگی فاصله میگیرم لرزه ای خفیف به زانوهایم می اندازد، راهی بلند ترین برج شهرم همان که تا به امروز نماد زیبایی بود و هست البته تا چن ساعت بعد، در طول مسیر آنقدر درگیر فکرهای مختلف هستم که اشکهای گرمم که گونه ام را نوازش میدهند حس نمیشود و همچنین زمان...
بالای برج فضایی زیبا در عین دلهره ای که از ارتفاع مرا میلرزاند چشم را مینوازد، دستهایم را که باز کرده ام نسیمی ملایم را حس می کنند،شاید این آخرین باری باشد که نسیم صورت مرا حس میکند، آرزوهایم را به همراه خود از آن ارتفاع به پایین میکشانم و در بین زمین و آسمان حس میکنم که از زمین کنده شده ام و خود را میبینم که زمین خورده در پایین برج زیبای شهر متلاشی شده و مردمی که روزی با بی اعتنایی تماشایم میکردند حال برای جسم بی جانم مویه میکنند و گاه با سر تاسفی از این پرواز برایم نشان میدهند....

همه فقط در مرگ مرا یاری کردند نه زندگی، دست های گره کرده شان عشقم را گرفت، بی احساسیشان قلبم را محو کرد در سینه، دروغ هایشان از عشق مرا مست مرگ کرد، آیا اینها آدم بودند که من در میانشان بودم؟؟؟ نمیدانم...


- بالهایم را گشوده ام؛پس در بر بگیر مرا ای خدای مهربانم که خسته ام از تنهایی -

 

«منتظر مهربونیاتون هستم»

/ 345 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

____&&&&&&___ ___&&&*&&**_ ______**&&**__ _______**&&**__ ________**&&**____ _______ __$$&$$$_______________$&$$$ ______$$&&1111$$$&&_________ &&1111$$&& ___$$&&111111111$$$&&____&&1111111111$$&& ___$&1111111111111$$&&__&&111111111111$$$& __$&1111111111111111$$&&111111111111111$$$& __$&111111111$$$$$$11111111$$$$$$111111$$$& _$$11111111$$$$$$$$$1111$$$$$$$$11111111$$$& _$$11111111$$$$$$$$$$1$$$$$$$$$1111111111$$& _$$11111111$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$11111111111$& __$$111111111$$$آپــــــــــــــــــــــــم$$$111111111$$& __$&111111111111$$$$$$$$$$$$$$11111111111$& ___$111111111111$$$$$$$$$$$$111111111111$& ____&11111111111111$$$$$$$1111111111111& _ ____&1111111$$$$1111111111111&&111$$&& ____ __&&1111111111111111111111&&11$&& ______

توتیا

هر دوتا داستان خوبن, یعنی خیلی خوبن, خب من تازه خوندمشون, چقد خوبه که انقد خوب با احساس مینویسی منظورم اینه که خیلی خوب احساستو منتقل میکنی. شعر هم میگی؟

روجا

ای صميميمی ای دوست،گاه بيگاه لبه پنجره خاطرم می آيی... ای قديمی ای خوب... تو مرا ياد کنی يا نکنی ، من به يادت هستم ...

فرجام

سلام داداش مهدی خوبی؟ مرسی که بهم سر زدی راستی فصل سرد رو هم بهت تبریک میگم

سعید

دوست من سلام... اين بار وبلاگ <<< دفــــــــــتـــــــــر دلـــــــــتـــــــــنــــــــگــــــــيـــــــــهـــــــــام >>> با [گل][گل][گل] نــــــــــامـــــــــه اي ديــــــــــگـــــــــربــــــــــراي خـــــــــــدا [گل][گل][گل] بـــــــــــــــــــــه روز ميباشد... خوشحال ميشم گذري برماکني وبا نظري شادمان... چشم انتظارتم...دير نکنيا...منتظرم نزاري...نظرم يادت نره... پيشاپيش از لطف بيکرانت ممنون...

روجا

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

adamzamini

سلام عزیزم شما هم با افتخار لینک شدی و جواب نظرتو توی وب گذاشتم [ماچ]

adamzamini

دردی نبوده را چه تفاوت کند که من بیچاره درد می خورم و نعره میزنم...