عشق خیس...

ساعت رفتن را بخاطر ندارم اما پر از تشویش بودم، نگاه‌های مضطرب لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذاشتند، ثانیه‌ها برایم حکم ساعت را داشتند و به سختی سپری میشدند، لباسم را به تن کردم و آماده‌ی رفتن شدم، لحظه به لحظه صدای مهیب خرد شدن آرزوها را در دلم می‌شنیدم؛ انگار هر بار این من بودم که تکه‌ای را از وجودم تقدیم زمان می‌کردم، دیگر طاقت ماندن نبود، راهی شدم تا برسم به قراری همیشگی، آخرین نفس هایم را در این اتاق دلگیر می‌کشیدم، دستگیره در را که چرخاندم دیگر گذر زمان معنایی نداشت؛ آنقدر به سرعت سپری شد که متوجه نشدم کی به مقصد رسیدم...

قدمهایم روی چوب‌های نمناک ریل و صدای خفیف چوب‌ها برایم بوی تازگی داشت البته همراه با بوی تلخ رفتن، نوای خوف انگیزی آهسته آهسته، در فضای محیط طنین انداز می‌شد، در میان صداها، صدای مردی شنیده می‌شد؛ شاید به نشانه‌ی آگاهی من فریاد سر می‌داد اما او از غوغای درونم بی‌خبر بود [در این میان صدای دویدنی به گوش میرسید، قدمهای مضطربی که ریگ‌های کنار ریل را به صدا در آورده بود ولی اعتنایی نکردم به صدا] صدای خوف انگیز قطار همچنان نزدیک می‌شد، صدای سوت قطار که به صدا در آمد، من ناگهان احساس دو دلی کردم؛ نمی‌دانم چرا اما گویی دیگر همه چیز تمام شده بود، پاهایم سست شد و در جایم خشکم زد، نگاهم را به طرف قطار چرخاندم و ناگهان سرد شدم اما نه از نزدیک شدن قطار؛ از صورت برافروخته‌ای که نفس نفس زنان به من خیره شده بود و با چهره معصومانه‌اش که از اشک گونه‌هایش تیره شده بود بی‌صدا خواهش می‌کرد، چشم‌هایش هنوز هم عشق را فریاد می‌زد، گرمی دست‌هایش را حس کردم زمانی که دستم را فشرد، چشم‌هایش را بست و با صدایی مرتعش گفت: تنهایم نذار که بی انتها دوستت دارم حتی بیشتر از هر وقتی، قطار بسیار نزدیک شده بود و صدای مرد از شدت فریادهای پی در پی دو رگه می‌نمود و من با حالتی سرزنش بار او را مجاب می‌کردم که مانع من نشود اما از جایش تکان هم نمی‌خورد و تنها معصومانه با چشمانش که اشک درونش حلقه زده بود نگاهم می‌کرد، من دیگر توان نگاه به آن چشمها را نداشتم، باران در حال شدت گرفتن بود و در فضا صدای مرد با صدای قطار و سوتش در هم آمیخته بود و من در مقابل دانه‌های مروارید عزیزترینم جان می‌دادم، من را در آغوش گرفت [ انگار با هم یکی شدیم ] و در گوشم گفت: قسم می‌خورم همیشه با تو باشم، ارتعاش ریل‌ها لرزه به اندامم انداخت اما نه از بابت خود بلکه از بابت آنکه بی انتها دوستش داشتم و دیگر توان جدایی از آن را نداشتم، او که می‌گفت ترکم می‌کند و حال قسم می‌خورد که می‌ماند برای همیشه... ارتعاش‌های ریل آنقدر زیاد شد که دیگر صدایی را درست نمی‌شنیدم و یک لحظه دیگر هیچ چیز را حس نکردم جز کششی در پهلویم که نا خود آگاه فریادی سر دادم اما حتی صدای فریاد خودم را هم نشنیدم...

صدای قطار،صدای سوت آن، فریادهای مردی که از شدت بلندی صدا دیگر نفسی نداشت؛ همه لحظه‌ای ساکت شد و تنها صدای باران فضا را حس می‌بخشید، حس درد در وجودم فروکش کرده بود اما هنوز مختصر دردی را در زانوانم احساس می‌کردم، پلک‌هایم سنگین شده بود اما به هر نحوی بود بازشان کردم و تا باران را بر گونه‌های گرمم حس کردم متوجه شدم که همچنان نفس می‌کشم، تا ثانیه‌هایی بعد از باز کردن پلک‌هایم منگ بودم تا بالاخره به خود که آمدم متوجه جای خالی عشقم در آغوشم شدم، همان کسی که دلیل نبودم بود و حال باعث شد که باشم و ادامه دهم، مختصری در همان حالت خوابیده به اطراف نگاه کردم اما او را ندیدم، از شدت پرت شدن بر روی ریگ‌ها زانو‌هایم آسیب دیده بود اما به هر نحوی بود ایستادم، سر چرخاندم و دیدم که او در کناری افتاده، مضطرب خود را به کنارش کشاندم، سر بر بازویش گذاشتم و بی‌اختیار اشکهایم جاری شد، ترسیده بودم، از این ترسیده بودم که دیگر چشم‌هایش را باز نکند، از اینکه دیگر صدایش گوشم را نوازش نکند... گرمی اشک‌هایم بر گونه‌هایش احساس شد و پلکهایش تکانی خورد، کور سوی امید درونم زوزه کشید و وجودم را روشن کرد، چشمهایش را که باز کرد خورشید نگاهش باز هم آسمان دلم را روشن کرد و بی‌اختیار محکم در آغوشش گرفتم و گفتم: بی‌انتها دوستت دارم، آن لحظه لبخند مهربانش دوباره زنده‌ام کرد....

ـ ارزش عشق به پاک بودن دل‌های ماست،پس هرزگاهی زنگار پاک کنیم از این دل‌ها؛ شاید عشقی همچنان در آن جاری باشد -

 

«منتظر مهربونیاتون هستم»

/ 345 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
narges

salam aziz apam bodo bebakhshid yekam dyr khabareton kardam chon tedad linka ziad bod mazerat

shahla jooon

سلام دوست من شما با موفقیت لینک شدید بازم به من سر بزن ممنون [لبخند][گل]

ALI

______¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤---------------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤-------¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤----------------------¤¤¤-¤¤¤-----------------------¤¤¤ __¤¤¤¤¤--------------سلامی به گرمی خورشید---------------¤¤¤ _ ¤¤¤-هرگز به کسی اجازه نده تا رویاهای تورا زیر سوال ببرد-¤¤¤ ¤¤¤------------------------------------------------------------------------¤¤¤ ¤¤¤--در سراشیبی که نامش زندکیست------------------------------¤¤¤ ¤¤¤------باهمه بیگانگیها میروم------------------------------------------¤¤¤ ¤

رویا

سلام.اولین باره که بعد ازخوندن وبلاگی برای مدیرش پیام میزارم..شاید دلیلش فضای صمیمانه و سرشار از عشق اینجا باشه که منو واوادار به اینکار کرده....دلم خیلی گرفته و خیلی تنهام[ناراحت]....کاش دلتنگی وتنهایی همه یکروز تموم بشه[افسوس]

فائزه

سلام ممنون که دوباره پیشم اومدی من با لمس تنهایی لینکت کردم تو هم دوستاشتی با باران من و لینک کن[گل]

gismorvarid

سلام وبلاگ قشنگ و صمیمانه ای داری, چرا خدافظی؟ دنیای این ال سی دی باور کن که خیلی قشنگ تر از هر جای دیگست....

کیانوش

سلام مهدی جون وب خیلی قشنگی داری.اگه قابل دونستی به ما هم یه نیم نگاهی بنداز. . . . مرسی داداش.[گل]

روح الله بخشی

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری و ازت تشکر میکنم اگه بمنم سر بزنی اگه با تبادل لینک موافقی بگو با چه اسمی لیینکت کنم منو میتونی به اسم عشق پرسپولیس لینک کنی منتظرتم بیا بای دوست عزیز[گاوچران][گل][خواب][شکست]

روح الله بخشی

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری و ازت تشکر میکنم اگه بمنم سر بزنی اگه با تبادل لینک موافقی بگو با چه اسمی لیینکت کنم منو میتونی به اسم عشق پرسپولیس لینک کنی اینم آدرسم www.perspolis42.blogfa.com منتظرتم بیا بای دوست عزیز

shahla jooon

سلام مهدی جان ازت خبری نیست عزیزم اگه وقت کردی به ما هم یه سری بزن[قلب][لبخند]