روشنایی تاریک...

 

هوالطیف

امشب چقدر عجیب است، نفسهای سنگینم شیشه پنجره را مه آلود می کند،مسیر پشت شیشه مرا به سمت خود می خواند، نمیدانم چگونه اما مسیر پشت پنجره تا بیرون در را بی اراده طی کردم تا جایی که مقابل کوچه ی تاریکی که از پشت پنجره حسم را عوض می کرد رسیدم، قدمهای خسته ام را با پای برهنه بر بدن خیس سنگ فرشهای کوچه کشیدم و آغاز کردم مسیر را مسیری که در عین آشنایی غریب بود، صدایی از اعماق تاریکی مرا آهسته می خواند، صدا آشناست، دیگر قدرت قدم هایم در اختیار من نیست، مهی غلیظ راه را پوشانده و با هر دم و بازدم نفس گرمم نمایان میشود، هرچه قدم بر میدارم  صدا مفهوم تر و کوچه تاریک تر می شود، ناگهان صدای آشنایی که آنسوی کوچه مرا می خواند آرام میشود و نا خودآگاه می ایستم، چند لحظه بدون حرکت ایستاده ام که کور سوی نوری از دور مرا متوجه می کند در همین لحظه نوازش نسیمی ملایم را بر صورت خود حس می کنم گویی دستی مرا مهربانانه نوازشم می کند، به سمت نور میدوم تا از تاریکی رها شوم،هرچه میروم نور چشمهایم را بیشتر میزند، چشمهای پر تشویشم را بسته ام و که انبوه نور چشم های بسته ام را آزار میدهد، چشمم را که می گشایم دیگر نه تاریکی هست، نه تشویش و نه دلهره حتی نه ایستاده ام تنها چیزی که همچنان حس می کنم لطیفی نوازش همان نسیم است... سرم را که بر می گردانم چشمان آشنایی صدای آشنای خوابم را برایم یاد آوری می کند و نوازش دستانش مرا به یاد نوازش نسیم رویایم می اندازد

- آغوش گرم آشنایش خواب پر تشویشم را آرام کرد -

 

«منتظر مهربونیاتون هستم»

/ 27 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام عزيزم وبت توپههههههههههههههههههههه نوشتهاش عاليه

الناز

سلام گلم مطلبات فوق العادست....مخصوصا پست اول. به ماام سربزن[لبخند]

سیم سیم

سلام آقامهدی اگه با تبادل لینک موافقی خبرمون کن وبگو با چه اسمی لینکت کنیم تابعدبای بای

شقایق

منم تنها موندم و بی وفلیی دیدم با افتخار لینکت کردم منو هم با اسم بی قرار بلینک

غزاله

چه پارادوکس جالبی.به منم وقت کردین یه سری بزنید.

sogand

چشم هایم را شستم... جور دیگر دیدم،سودی نداشت باز هم تو همانی بودی که دوستش داشتم...

سارینا

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت از اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت از اینکه با تمام پس انداز عمر خود حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت کم کم به سطح آینه برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت دنبال کودکی که در آن سوی برف بود رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت خوشحال میشم کلبه ی تاریک منو روشن کنید دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندید مگر دنیا نمیداند که من سلطان غمهایم به دیدارم بیا ای مرگ که من تنهای تنهایم سلام خوبی؟؟ وب باحالی داری پیش منم بیا اگه با تبادل لینک موافقی بهم خبر بده خوشحال میشم

فاطمه

خدايا آنکه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم..... تو در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار...

adamzamini

سلام مهربون اینجا خیلی آرومه دوسش دارم

آرزو

(ممنونم که امید تو نوشته‌هات موج میزنه واسه برگشت تنی که از رفتن خون کرخ شده) داداشی....داداشی منظورت از این حرف چی بود؟؟؟؟؟؟؟ نکنه میخوای بگی که.... نه...منظورت این نبود درسته؟؟؟؟؟؟ یعنی چی.... تنی که از رفتن خون کرخ شده؟؟؟؟؟؟؟؟ تو رو خدا بگو چرا این طوری گفتی؟؟؟؟ دارم دق میکنم ای خدا[گریه]