# داستان

عشق خیس...

ساعت رفتن را بخاطر ندارم اما پر از تشویش بودم، نگاه‌های مضطرب لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذاشتند، ثانیه‌ها برایم حکم ساعت را ... ادامه مطلب
/ 345 نظر / 29 بازدید